تبليغاتX
دوزخ اما سرد
دوزخ اما سرد
از گوشه و کنار زندگی
 
نوشته شده در تاريخ دوشنبه یازدهم آبان 1388 توسط میترا |

ترجیح می دهم با کفش هایم در خیابان راه بروم و به خدا فکر کنم

 تا که در مسجد بنشینم و

  به کفش هایم فکر کنم. 

دکتر علی شریعتی

 دکتر علی شریعتی

نوشته شده در تاريخ یکشنبه دهم آبان 1388 توسط میترا |
امروز خدا رنگ و بویی دیگر است...
نوشته شده در تاريخ شنبه نهم آبان 1388 توسط میترا |

 

چشم که باز می کنم هوا گرگ و میش است. بلند می شوم. راه می افتم به سوی روزمرگی. حریر واقعیت را که پس می زنم نسیم خنکی به صورتم می خورد. در دوردست ها نوری می بینم. چشمانم طاقت دیدن ندارند. نور تند و تیز است. به سختی جلو می روم. نیرویی مرا به روزمرگی بازمی گرداند. در رویای ای کاش ها غوطه ور می شوم...  

نوشته شده در تاريخ چهارشنبه ششم آبان 1388 توسط میترا |
میلاد امام رضا (ع) مبارک باد
نوشته شده در تاريخ شنبه دوم آبان 1388 توسط میترا |
...
نوشته شده در تاريخ چهارشنبه بیست و نهم مهر 1388 توسط میترا |

 

خداوند لبخند زد و از لبخندش دختر را آفرید

                                               لبخند زیبای خدا روزت مبارک.

نوشته شده در تاريخ پنجشنبه بیست و سوم مهر 1388 توسط میترا |

دستمو از زير لحاف درآوردم و از تخت آويزون كردم. كورمآبانه دنبال گوشيم گشتم. صفحه اش كه روشن شد ديدم ساعت 2:58 نصف شبه. با صداي ويز ويز پشه چنان با لحاف به سر و صورتم كوبيده بودم كه خواب از سرم پريده بود. ساعت رو كه ديدم عين برق گرفته ها لحاف و بالشم  رو برداشتم و از پله ها اومدم پايين. وسط هال بالشم و انداختم زمين و چند تا فحش و لعنت به پشه از خدا بي خبر نثار كردم. دراز كشيدم و لحاف رو كشيدم تا خرخره ام. درد شديدي از سر شب يك طرف جمجمه ام رو كرخت كرده بود. لعنتي تو چه مي دوني 6 صبح بيدار شدن يعني چي آخه! حالا من كي خوابم ببره؟! چند دقيقه بعد دوباره چشامو باز كردم و فكر كردم تا الان ديگه پشه هه رفته! خواب زده شده بودم انگار. دوباره لحاف و بالش به دوش از پله هاي اتاق رفتم بالا و سر جام خو ايبدم. خواباي درهم برهم و زنگ ساعت گوشيم بيدارم كرد. ساعت 6 صبح بود.

نوشته شده در تاريخ سه شنبه بیست و یکم مهر 1388 توسط میترا |
مداد رنگي
نوشته شده در تاريخ پنجشنبه نوزدهم شهریور 1388 توسط میترا |
محیط که عوض می شه ناخودآگاه از لاک خودت میای بیرون . مهربونتر میشی. خودتو میشونی کنار خودت و باهاش حرف می زنی. از شادی خودت لذت می بری. مدل روز مرَگیت عوض می شه .

نوشته شده در تاريخ چهارشنبه چهارم شهریور 1388 توسط میترا |
درباره وبلاگ


www.mitra_sor@yahoo.com
آخرين مطالب
آرشيو
پيوند ها
پيوندهاي روزانه

با خانه

گروه :

2khali.blogfa.com

Blog Skin